تبليغاتX
مضراب غزل




























مضراب غزل

غزل زخمه های یک سه تار

به جانِ مادر ِ پرواز ، لانه را بَلدَم

به يُمن بدرقه ات راه خانه را بلدم


چه خوب دست كشيدي به كاكلت ، ايول

ولي به موت  قسم راه خانه را  بلدم


بيا كه رخصتي از روي عشق مي گيرم

و رَسمِ  كهنه  و  لاتِ  زمانه  را  بلدم


بيا به گودِ غزل ، يا علي ، بزن زنگُ و

كه ضربِ زندگيِ  زورخانه  را  بلدم


براي صيد دلم خوب دانه مي پاشي

ولي بدان كلكِ  دام  و  دانه را بلدم


منم شبيه ِ همان  عاشقان ِ خاطر خواه

دروغ گفتن و عذر و  بهانه  را  بلدم


بزن به ساز همان عشقِ تا ابد آباد

بخوان كه اين غزلِ عاشقانه را بلدم




نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 10 قبل از ظهر توسط صباح گزی|

خاطرات ازلی ........

 

از آسمانِ عشق ٬ چیزی کم ندارم

غیر از خدا مَحرم در این عالم ندارم

 

رؤیای شاد شعر ٬ شیرین است گرچه ...

وقتی بیاید چاره ای جز غم ندارم

 

چوب حراج است این که میکوبم به جانم

میبینی ای دل ! جنس ِ ابریشم ندارم

 

از خاطراتِ گرم ِ  خورشیدِ ازل هیچ ...

جز سردیِ  یک سایه ی مبهم ندارم

 

گاهی چنان شورِ غزل بخشی هماهنگ...

افسوس !  یک دم دارم و یک دم ندارم

 

استاد رخصت داد و سیبی را .... وگر نه

یک ذره در خود  جرأتِ  آدم  ندارم

 

میسوزد این کابوس ٬ شعر آخرم را

در دفترم یک آیه ی محکم ندارم

 

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط صباح گزی|

 

تقدیم به حضرت حافظ که نگذاشت این غزل بدون پایان بماند

 

پرم  از  دغدغه  درد  روانیم . بیا تا ...

غزلی تازه بگوییم و بخوانیم . بیا تا ...

 

دل سیری غم خود را به در بسته بگرییم

و به اندازه ی عشاق بمانیم  . بیاتا ...

 

قد کوتاه من و تو سبب هجر نباشد

قد بلندی بکنیم و برسانیم . بیا تا ...

 

 همه شب مشق کنیم آینه ها را که مبادا ...

دلمان سنگ شود یا نتوانیم . بیا تا ...

 

تن محکوم به دوران اسیری  زمان را

بکشیم و به در او بکشانیم . بیاتا ...............

 

...........گل برافشانیم آری وقت پیمان است

میان مغز ما از فکر طرحی نو چه طوفان است

 

بیا  تا  آهوان  را  ناز  بنویسیم  در  دفتر  

که هر چه میکشیم از دست این آهوی چشمان است

 

بیا تا  گرچه  میدانیم  راه  رفتنش  سخت  است

ولی هر روز فریادی کشیم( این عشق آسان است) 

 

به لطف  او  دگر  آرامم  و  خونم  نمی جوشد

خدا میداند این را که دل من تحت درمان است

 

دگر از رعد و از طوفان و تنهایی نمی ترسم

چرا که  همدم  تنهاییم  مرد  بیابان  است

 

بیا که این غزل ما را به هر سویی کشید و برد

به پایان کجا آباد شعری که پریشان است

 

بیا آخر ... بیا دیگر ... تمام جان جانی تو

که چون ساعت شنی ذرات ریزم رو به پایان است

 

نوشته شده در جمعه 4 آذر1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط صباح گزی|

با سلام به تمام دوستان و عزیزان و عزیزتران

میدونم که اشعارم جای رشد دارن و  باید حالا حالا ها خاک وبلاگ

بخورن خلاصه از همه ی کسایی که میان و گرد و خاک میکنن

 واقعا ممنونم

چند غزل به هم پیوسته تقدیمتون میکنم که حاصل سردرگمی من در

 این دوره ی بی حاصلی زندگیه ......امیدوارم بپسندین

 

 

 

 

این بار اول است سلام این چه حالی است؟

کودک گریست ...گریه ی او هم سوالی است

 

اینجا کجاست آمده ام؟ باورش نشد

شاید که خنده رسم بد این اهالی است

 

کم کم نگاه کرد که به به چه مادری !

آری درست شکل مامانِ خیالی است

 

از جای تنگ آمده ام سوی روشنی

یعنی به دوره ای که دگر بی زوالی است

 

می نوشم از زلال وجودِ فرشته ای

که فکر نان و پوشک و جیبی که خالی است

 

این بار دوم است ٬ سرک میکشد بیا  !

کودک نشسته در پی یک موش دالی است

 

راه تمام گل بته ها را بلد نبود

او می خزید روی زمینی که قالی است

 

این بار سوم است که جسته است کودکم

در را به روی حادثه بسته است کودکم

 

از امتحان  سخت  زبان  و  ریاضیات

از درس جبر و  هندسه خسته است کودکم

 

تا آب را برای خودش آسمان کند

تنها کنار حوض نشسته است کودکم

 

ماهی براش دوست شده ٬ مثل مادرش .......

دیوانه و خیال  پرست  است کودکم

 

این بار چارم است که آغاز میکند

همچون شکر که لب به سخن باز میکند

 

با عشوه و کرشمه دلت را که برده هیچ......

کودک دگر بزرگ شده .....ناز میکند

 

یک رشته موی قهوه ای از شال آبیش

در آسمان عشق تو پرواز می کند

 

هم ساز میزند هم از این حالِ بی نظیر

از  عاشقی شروع به آواز میکند

.

.

.

.

این بار چندم است؟ سلام این چه حالی است

گویی تمام خاطره هایش خیالی است

 

از غصّه ی نیامدنت سخت پیر شد

چشمش ضعیف و قامت خشکش هلالی است

 

در آینه نگاه کن ای کودک دلم

اشکم درست مثل زمان زلالی است

 

در این زمانه نعره ی بوجهل  می کشد

هر کس صدای لَحن اذانش بلالی است

 

گویند بعدِ دوره ی قحطی تو می رسی

کودک .......

نشسته .......

منتظر .......

خشک سالی است

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 9 قبل از ظهر توسط صباح گزی|

این غزل رو تقدیم میکنم به عشقم امیر علی به مناسبت سالگرد

 تولدش  

 

بگشای چشمان خود این ....روئیای مهتابیم را

در دست گرمت بسوزان دستان برف ابیم  را 

 

می خواهم آنقدر تا صبح در مدح عشقت بگویم

تا پر کند لحظه هایت..... ساعات بی تابیم را

 

آنقدر با نور چشمت در چشمهایم چکیدی

تا به حقیقت رساندی افسانه ی  آبیم را

 

امشب صدای دل من با قلب تو کوک کوک است

بر تار مویت کشیدم...... انگشت مضرابیم را

 

مانند  دریا  بزرگی  نگذار طوفان  بگیرد

آرام کن با وجودت این روح گردابیم  را

 

بگشای چشمان خود را صبح غزل خیز عشق است

تا که به پایت بریزم اشعار بی خوابیم را   

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 9 قبل از ظهر توسط صباح گزی|

فندک کشید دست نمک دار لعنتی

این بار هم شبیه همان بار لعنتی


ذل زد نگاه خسته ی من ساعتی تمام

بر تیک تاک لحظه ی تکرار لعنتی


شب بود و ماه روی تو قرص تمام بود

من بودم و تو و لب تبدار لعنتی


امواج دود صورت ما را گرفته بود

ما غرق می شدیم در این کار لعنتی


ساعت کجاست؟چندم ماه چه سالی است؟

وقتی من و توایم در این غار لعنتی


غیر از دروغ عاید مردم نمیشود

بیزارم از تکرر اخبار لعنتی


شعری بخوان و فکر مرا شستشو بده

شاید بمیرد عاقبت افکار لعنتی


راهی به جز زلالی و  دیوانگی نماند

در این زمان سخت و اسفبار لعنتی


گفتی زبان فرو بکش و حرف کم بزن

گفتم بچشم ... مخلصتم یار لعنتی


تصنیف تلخ مرغ سحر را بخوان بلند

من ساز میزنم سر بازار لعنتی


تا پول شام امشبمان را در آوریم

با یک مداد و کاغذ و سیگار لعنتی


فندک کشید...شعر مرا خوب خوانده بود

آتش گرفت دفتر اشعار لعنتی.........

نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط صباح گزی|

سلام.....

 

 یک غزل از دفتر خسته ی من.......

 


من آب بودم اول گفتی دلت سیاه است 

افتادم از نگاهت این داستان آه است

 

گندم شدم به عشقت آتش گرفت خرمن

باور کن این تباهی محصول یک نگاه است

 

حوا شدم که سیبی از بوسه ات بچینم

آخر چه میشود کرد؟ آدم زیاده خواه است

 

حالا میان این تن زندانیم و سهمم....

یک جای سرد و نمدار با نور راه راه است

 

جانم ترک ترک شد چون کاغذی که بر آب ....

می پوسد و به رویش نقشی از آن گناه است

 

شاید جنازه ام را آورد سوی ساحل

از ماهیان شنیدم این موج سر به راه است

 

تا آن ستاره باران چیزی دگر نمانده

آری خدا بخواهد خورشید پا به ماه است

 

نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 9 قبل از ظهر توسط صباح گزی|


آخرين مطالب
» رسمِ كهنه
»
» بیا تا ........
» من از کودکی تا .......
» چه چیزی برای من بهتر از تولد تو بود ............
» برای این غزل لعنتی مرا ببخشید.......
» خوشید پا به ماه
Design By : Pichak